همه میدانستند آن جوانک عاطل و باطل شغلی ندارد.

سحرخیز هست ولی به قصد پاییدن کوچه که مبادا در مسیر مدرسه رهگذری از همه جا بی خبر نگاهش سر بخورد سمت تو.

ضربانش با آهنگ قدمهای تو میزان بود.

تا عصر هم که برگردی بیقرار و پریشان قلنج کوچه را می شکست.

و سایه ی کوتاه و بلندش را عاصی میکرد بس که از پی اش ول میگشت!

رو و زبان گفتن نداشت اما انگار روی پیشانی اش نوشته بود توقف بیجا کن که تمام کسب و کار منی.

شبها را زنده میداشت در بزم ناکوک نوازندگان دوره گرد.

هر شب شاباش میداد که غزل خراباتی بخوانند و تصنیف کوچه بازاری.

مرهم زخم دل عاشقان مدهوش بی کس و کار.

بگذریم!

گفتند دامن تو به او دست نمیدهد چون بیکار است.

دست و دلش هم به کار نمی رفت نه از تن آسودگی،

از دلدادگی.

این بریه ی خوش خیم!

خلاصه که او گرفتار این حصر دور باطل ماند تا تو شدی چراغ خانه ی یکی دیگر.

برای همیشه رفت و گورکن شد .

همه فکر میکردند چون شغل نان و آب داریست!

اما فقط او میدانست چرا .

میخواست اگر روزی خدایی نکرده سرت بی سایه شد او اولین غریبه ای باشد که خبردار میشود.




تاريخ : چهارشنبه 10 شهریور 1395 | 09:55 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید